ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

نکته بینی های مامانی

1390/11/10 20:51
نویسنده : ندا
425 بازدید
اشتراک گذاری

عزیز دل مامان باهات حرفها دارم جیگرم... اونقدر لحظه به لحظه ی با تو بودن شیرین و دوست داشتنی، عزیز و ناب، بی نظیر و ناباورانه برام میگذره که حتی طاقت ذره ای دوری از اون نگاهای شیرینت، بوی تنت، روی ماهتو ندارم...

ابوالفضلم همچنان در خواب مک می زنی، حتی اگه مشغول شیر خوردن نباشی، توهم شیر خوردن داری مامان!!!

وقتی خوابی و با صدایی ناگهان از خواب میپری و یا هر چیزی خوابتو بهم میزنه ، با نوازش مداوم روی گونه هات آروم میشی و بیشتر وقتها به خوابت ادامه می دی، این نوازش حتی تو خوابوندت هم به من کمک می کنه... روزی که ختنه شدی بابا محسن با این نوازشها خیلی آرومت می کرد...مامان جون عاشق این عادتته...

کوچیکتر که بودی یه وقتهایی با یه اخم و چپ کردن چشمات شیر می خوردی، الان هم خیلی خیلی به ندرت این کار و تکرار می کنی ، دلم ضعف میره واسه اینطور شیر خوردنت...

خوردن مثلا فرنی(چون با آب می پزم همون لعاب برنج میشه) رو از 5 شنبه شروع کردیم...

از شنبه یعنی8 بهمن خیلی بامزه پاهات و پیدا کردی و بهشون زل میزنی و باهاشون بازی می کنی...

تو جهاز چینیه خاله منا یاد گرفته بودی جیغ می کشیدی، بعد از اون الکی سرفه کردن و یاد گرفتی، چند روزیه که با یه صدای مردونه غر میزنی، یعنی بیان به من توجه کنین...

داشتم وسایلتو مرتب می کردم اولین مای بیبی هایی که استفاده میکردی و( البته تمیز) نگه داشته بودم، چقدر کوچولو بودن، باورم نمیشد که تا این اندازه ریزه بودی، تازه اونموقع برات گشاد هم بودن...

سایز صفر

از اولین اسباب بازیهایی که یاد گرفتی باهاشون بازی کنی این گیتاره که عمه هدام برات گرفته، الان به دیوار آویزونش کردم، وقتی وارد اتاق می شی و چشمت بهش میخوره توقع داری که ازش صدا در بیاد و چشماش روشن بشه...

گیتار عمه هدی

بیداری دوست داری تمام وقتم مال تو باشه، آرزوی یه حموم رفتنه بدون برنامه ریزی و دارم...

عشق خوردن سیب و موزی، خاله مریم سفارش کرده که هروقت سفره رو میندازیم یه سیب جلوی دهن شما بگیرم که بقیه با عذاب وجدان مقابل شما غذا نخورن...

پسرم، عزیزم، روحم، جونم بدون که مامان عاشقانه دوستت داره و فدات میشه...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (8)

مریم خالهش
10 بهمن 90 23:48
خاله یعنی واقعا اینقده بزرگ شدی
قربونت برم جووووووووووونم
خیلی خیلی دوست دارم
مراقب خودت باش
جان جان جان جان جان چان جان


اگه این خاله رو نداشتم چه می کردم؟!
مامان آرتین
11 بهمن 90 10:21
الهی چه پسری
عزیزم میتونی از غذاهایی مثل آب سوپ-لعاب برنج-فرنی-سرلاک برنج
برای ابوالفظل خان درست کنی وسرسفره بهش بدی تاهم شماراحت غذا بخوروین هم پسرمون به سفره عادت کنه


ممنونم از راهنماییت گلم
مامان ارمیا
11 بهمن 90 13:21
ایشالله که همیشه سلامت باشه و برات بخنده.


ممنونم خانومی
ارمیا هم برای شما
ستاره آسمونی
11 بهمن 90 17:32
وای چقدر بزرگ و ناز شدی عزیزم.
یه مرد باهوش و زرنگ
همیشه شاد و سلامت باشی
راستی خاله جون اون قسمت پوشک که گفتی (البته تمیز) خیلی باحال بود. منم یه دونه نگه داشتم البته تمیز!!!


الهی، خیلی کیف میده
حسه اینکه کوچولوت داره بزرگ میشه
از تعاریف ممنونم
مامان آرین
11 بهمن 90 19:45
الهی نی نی دیگه بزرگ شده


بوسسسسسسسسسس
مامان رادين
13 بهمن 90 17:51
سلام
خيلي جالبه
منم 2 هفته پيش برحسب اتفاق اولين ماي بيبي كه پسرم استفاده كرده بود رو ديدم وكلي تعجب كردم كه پسرم اينقدر بوده
واقعا بچه ها كارهاشون مثل همه


سلام واقعا باور نکردنی بود
مامان پریسا
15 بهمن 90 16:26
بله دیگه. مامانی! نکنه میخواستی اباالفضل همون قدی بمونه.


خیلی حال میده
مامان ماهان
16 بهمن 90 12:04
الهی .....
سرفه های الکی برای اینه که احساس مدیریت میکنه دیدی وقتی میریم اتاق مدیر یا رئیس سرفه میکنن که نشون بدن بله ما رئیسیم
حالا پسمل ناز ما هم مدیره دیگه


ای قربون مدیرم بشم من